ایلیاایلیا، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 16 روز سن داره

ایلیا

مامانی ناراحته

  پسرم امروز دو روزه که شیر نخوردی.منم خیلی دارم غصه می خورم آخه خیلی مظلوم شدی و البته این قدر گریه کردی که صدات گرفته. بابایی از تبریز زنگ زد و وقتی باهات حرف زد و صداتو شنید خیلی غصه خورد.می گفت چرا صدای پسرم گرفته؟ دیشب ساعت 3 خوابیدی اینم با گریه.ساعت دوازده و نیم بود که می خواستیم بخوابیم با خودم گفتم ایلیا خسته هست و زود میخوابه  واست mbc3 گذاشتم که پای اون خوابت ببره اما با چشم های نیمه باز تا 2 ساعت بعد از اون کارتون نگاه میکردی و منم هی چرت میزدم و یه دفعه با صدای تو که مثلا آب دیده بودی و میگفتی آب و می خواستی که منم تکرار کنم بیدار میشدم.خلاصه شب بدی بود. من هم عذاب وجدان داشتم و احساس می کردم دارم به تو ظلم ...
9 مهر 1391

8مهر

سلام من اومدم با تاُخیر0دلم واسه تون تنگ شده بود. بابایی رفته تبریز ماُموریت و من و ایلیا اومدیم جهرم و تا آخرهفته اینجا هستیم. چند روزه با خودم درگیرم آخه می خوام ایلیا رو از شیر بگیرم بالاخره  با اصرارهای مامانم تصمیم خودم رو گرفتم و امروز تا الان که ساعت ده و نیم شب هست تقریبا موفق شدم. ساعت 6 عصر توی جاده بودیم. می خواستیم از شیراز بیایم جهرم.مامانم راننده بود منم کنارش نشسته بودم خاله نیکا و نیلوفر و ایلیا هم عقب بودند.ایلیا فقط یک بار ساعت 6 اومد و گفت (گو)به شیر میگه گو منم بهش گفتم میخوام واسش بستنی بخرم و خاله نیکا هم گوشیشو بهش نشون داد وایلیا خوابش برد.خیلی برامون عجیب بود اصلا سابقه نداشت بدون شیر خوابش ببر...
8 مهر 1391

بالاخره اسباب کشی

دیشب ساعت 4 بود که ایلیا واسه شیر خوردن بیدار شد.بعد از خوابیدن ایلیا من بی خوابی زده بود به سرم و خوابم نمی برد.آخه آخرین شبی بود که توی این خونه بودیم و داشتم این 1 سال رو مرور میکردم. توی این خونه بود که ایلیا راه افتاد و حرف زدن یاد گرفت.یادم افتاد توی روروئک که می ذاشتیمش  مقاومت میکرد که بیاد بیرون و بالاخره ما تسلیم می شدیم مخصوصا موقع غذا خوردن. همیشه کنار تخت خودمون توی گهواره می خوابید و چون خونه جدید یه خورده کوچک تره و  نمی تونیم هم گهواره و هم تختش رو ببریم گهواره رو جمع کردیم و به خاطر همین چند شبه بد خواب شده و ایراد می گیره. راستی دیشب رفته بودیم خونه ی جدید رو ببینیم که چیزی کم داره یا نه از اونجا...
2 شهريور 1391

یادی از گذشته ها

11 دی 89 وقتی پسرم 10 روزه بود اونو ختنه کردیم . 30 بهمن 89 برای اولین بار جیغ زد.در 2 ماهگی. هفته آخر اسفند 89 اولین مسافرت راه دور به اهواز واسه عروسی دوست بابایی.عمو مجتبی. 12 اردیبهشت 90 برای اولین بار غلت کامل خورد.5ماهگی. خرداد 90 توی روروئک می نشست و حرکت میکرد.6 ماهگی. 26 تیر 90 اولین دندون رو بیرون آورد.7 ماهگی. مرداد 90 ایلیا جون چهار دست و پا راه میرفت.8 ماهگی. 24 مرداد 90 پسرم بدون کمک بقیه می نشست.8 ماهگی. 1شهریور 90 پسرم بدون کمک بقیه ایستاد.اولین روز 9 ماهگی. 16 شهریور 90 دیگه به خواست خودش پستونک نخورد.9 ماهگی. مهر 90 می ایستاد و چند قدم بر میداشت.10 ماهگی.     ...
30 مرداد 1391

ایلیایی

این کتاب رو ایلیا پاره کرده بود و مامانی هم واسه تنبیه ایلیا کتاب رو قایم کرده بود بعد از 1ماه که مامان این کتاب رو واسه ایلیا آورد ایلیا گفت جیش.پسرم موضوع کتاب یادش مونده بود ایلیا جون داره دختر شایسته 2012 رو نگاه میکنه واسه اسباب کشی فرش توی آشپز خونه رو جمع کرده بودم و ایلیا هم کیف کرده بود. مامانی داره اسباب کشی میکنه ایلیا جون هم سرگرم کارای خودشه این لباس رو بابایی واسه ایلیا خریده مرسی بابای خوش سلیقه ایلیا جون داره مورچه پیدا میکنه و به مامانی نشون میده ...
30 مرداد 1391

ایلیا

ایلیا جون تازه از خواب بیدار شده و با لباس خواب ازش عکس گرفتم مامان پای کامپیوتر و ایلیا هم روی میز که مامان رو اذیت کنه جای همیشگی ایلیا روی مبل که هر کی هم اینجا بشینه ایلیا اونو بلند میکنه ...
30 مرداد 1391

ایلیا خان

کوچولوی مامان همه اش با مامان حرف میزنی اما مامانی زیاد متوجه نمیشه چی میگی. آخه مثل بقیه کلمه نمیگی و یه راست رفتی سراغ جمله گفتن.فکر میکنم واسه این باشه که من از بچگی زیاد باهات حرف میزدم و همه چی رو واست تعریف میکردم و زیاد اصرار نمی کردم که یه کلمه خاص رو تکرار کنی تو هم همون مدلی حرف میزنی اما من نمی فهمم چی میگی. البته الان دیگه کلمات زیادی رو تکرار میکنی و دامنه لغاتت بالا رفته کلمه ای که همه خیلی خوششون میاد ای بابا هست خیلی واضح و خوشکل میگی. خیلی خیلی بچه ی مرتبی هستی و اگه یه چیزی روی زمین افتاده باشه سریع برمیداری و اگه ظرف باشه میذاری روی کابینت آشپزخانه و چیزای دیگه رو هم میذاری روی میز یا میدی به خودم و...
30 مرداد 1391

مامانی حسابی سرش شلوغ شده

بالاخره بعد از یه عالمه گشتن یه خونه خوب پیداکردیم.. مامانی 1هفته با بابایی دنبال خونه از این بنگاه به اون بنگاه بود خیلی سخت بود اما بالاخره موفق شدیم و حالا هم درگیر اسباب کشی هستم.خاله نیکا هم اومده پیشمون و حسابی با ایلیا سرگرمه. الان هم چند تا ازعکسای ایلیا رو بذارم چون تاخونه ی جدید خط اینترنت رو انتقال بدیم طول میکشه ایلیا و ببعی که ایلیا جون هم ببعی صداش میکنه. کتاب ناز دونه رو واسه ایلیا می خوندم که ایلیا همه اش میگفت گوجه.من منظورش رو نمی فهمیدم که خودش به دست مامان نازدونه اشاره کرد و اونوقت بود که من فهمیدم.نی نی باهوش ...
29 مرداد 1391

ایلیا دردری شده و خونه نمیشینه

پسر گلم چند روزه که همه اش ایراد می گیری  البته بیشتر به خاطر دندوناته.آخه مخصوصا لثه ی پایین خیلی متورم شده من که وقتی می بینم خیلی غصه می خورم . الان هم با بابایی رفتی پارک.منم که واسه کارای خونه یه کم تنبل شدم و حوصله ام نمی شه کار کنم. چند روزپیش آب خونه قطع شده بود و تو هم خیلی ایراد می گرفتی.رفتیم مجتمع زیتون پیش خاله الهام.تو هم یه نیم ساعت توی کالسکه خوابیدی.مثلا خرید نداشتیم اما نزدیک ١٠٠ تومن خرید کردیم . یه قوطی شیر نیدو  و یه طعم دهنده توت فرنگی واسه تو و یه تیغ و کف ریش ژیلت هم واسه بابایی جمعا شد ٤٥٠٠٠تومن. بعد هم مامانی یه کرم پودر ورسای واسه خودش خرید ١٧٠٠٠تومن. یه تونیک هم به اصرار خاله الهام با قیمت مناسب بر...
15 مرداد 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ایلیا می باشد